تبليغاتX
آخ! دندونم

آخ! دندونم

"یادداشت های یک دندانپزشک خسته"

صبح با صدا ی تلویزیون از خواب بیدار شدم. رفتم تو هال ،علیرضا زل زده بود به صفحه مانیتور و مثل همیشه داشت تو لیوان من چایی میخورد!

(الان اینجا رو بخونه میگه مگه لیوان ، مسواکه که وسیله شخصی باشه!)  : |

یه آقایی درحالی که بغض گلوش رو گرفته بود، داشت میگفت:

«خانواده ی گرامی حجاج ؛اصلا نگران آنفولانزای خوکی نباشید!...اینجا حریم امن الهی ست...اینجا همه مصون هستند...با اغوش باز از زوّار خانه خدا استقبال کنید...بگذارید گرد و غبار مکه و مدینه روی تن شما هم بنشیند!»

ــ پس این آمارهایی که میگن 80درصد مبتلایان به آنفولانزا از زوّار خانه خدا هستند و بقیه هم کسانی هستند که با آنها دیده بوسی داشته اند !...کـشــــک؟!!!  :|

ــ ناخوداگاه یاد استاد تفسیر قرآنِ دوران علوم پایه افتادم که معتقد بود «ایـدز در مملکت ما وجود ندارد! اگر هم باشد زیر یک درصد است!!!» یا یکی دیگر از اساتید عزیز که میفرمودند «S.T.I در ایران از همه جای دنیا کم تر است!!!»

به اعتقاد من اگر کسی واقعا ادعای مذهب دارد باید تمام اصول مراقبت های بهداشتی را که توسط پزشکان تعیین شده رعایت کند،نه اینکه در حین عدم رعایت اصول و توکلت علی الله، توقع زندگی سالم هم داشته باشد! پس خداوند عقل سلیم را به چه منظور به انسان ها داده است؟!

با این حال متاسفانه هنوز آدم هایی هستند که فکر می کنند آنفولانزای خوکی و... فقط برای کفـّار است! و مسلمانان ،واکسن سرخود هستند!

شعر مربوطه(وبلاگم ادبی ـ هنری شد گویا!!)

گرچه داری لطف و احسان حاجی

اینقدر خودت به من نچسبان حاجی!

با ویروس آنفولانزای خوکی خود

اینقدر تن مرا ملرزان حاجی!!!

 

تبریک نوشت=به به! عید شما هم مبارک! من عاشق پیامک  های عید قربان هستم. البته سعی کنید برای کسایی که جنبه و طبع طنز بالایی دارند بفرستید!!! : ))))

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت   توسط بهزاد  | 

 ســلام (راستش این جمله اول پست شهاب منو خیلی تحت تاثیر قرار داد! با خودم گفتم چه بد که اول هیچ کدوم از پست هام سلام ندادم! حالا سر فرصت به اول همه شون یه سلام اضافه میکنم!!! D:) 

 

۱- از آنجایی که اینجانب مورخ امروز! امتحان جراحی 4 داشتم، لذا طی هفته گذشته ، علاوه بر ساقه طلایی خوری، به امر خطیر جزوه خوری هم مشغول بودم! یک کتاب جراحی پیترسون زبان اصلی! هم داشتم که هرچه به مخیله ام فشار میارم! یادم نمییاد که با چه انگیزه ای این کتاب رو خریدم! چون عکس هم که نداره!!! : ا

 

۲ و ۳ نداره!!!

 

4- پریشب یک دوست عزیز که با زور و تهدید ،بنده رو از کنج خونه ی دانشجویی و زیر خروار ها جزوه ، به رستوران سر خیابون کشونده بود! بهم یه سوئیشرت عجیب غریب هدیه داد!  D: بعد هم گفت که حدس بزنم به چه مناسبتی بوده، بنده هم هرچی مناسبت بلد بودم ــ از روز جوان گرفته تا روز بزرگداشت سعدی! ــ ردیف کردم ولی هیچ کدوم درست نبود! بعد هم مشخص شد که این هدیه رو به مناسبت روز تولدم برام گرفته! که خب سه چهار ماه ناقابل، اشتباه محاسباتی داشته!(الان میشه به مناسبت پایان ماه پنجم جنینی م!)

جالب اینجاست که گارسون رستوران که همون موقع ، مِنو بدست، بالای سر ما واستاده بود و تکون نمیخورد! برگشت و گفت آقا شما چقدر روز به اسمتونه! ماشالاتون باشه!!! پس حتما وضعتون هم خیلی خوبه دیگه !!!!!!  : ا

+ نوشته شده در  88/09/01ساعت   توسط بهزاد  | 

امروز متوجه شدم کارت های تغذیه دانشگاه بخاطر تغییر سیستم عوض شده،میگم چرا هرچی کارتم رو میگیرم جلوی دستگاه، نمیشه باهاش غذا رزرو کرد!!! : ا

سرخوش جورانه!رفتم آموزش کل که مثلا کارت جدید رو تحویل بگیرم. غافل از اینکه همه چیز تو مـملکت ما با یک سیستم بـروکـراسی دقیق و برنامه ریزی شده(!) پیش میره!... و کار اداریه برادر! خم رنگ رزی که نیست!!!

خلاصه اونقدر من ِدانشجوی بیچاره رو بخاطر یک پرس لنگه کفش عمو هری! به همدیگه پاس کاری کردند که اگه فیلم این صحنه ها به فیفا ارسال میشد، اونوقت حتما جایگاه ایران تو رنکینگ فیفا چند پله ای افزایش می یافت!

عزمم رو جزم کردم و گفتم میرم سراغ مسئول امور رفاهی و بهش میگم این چه وضعشه؟! آخه انصافه؟! من الان یک هفته است که دارم بیسکوئیت ساقه طلایی میخورم!!! ولی از انجایی که مسئول محترم وقت نداشتند!، امکان پناه بردن به ایشان میسر نبود! جرئت درگیر شدن با کارشناس های محترم امور رفاهی رو هم که نداشتم! (فقط کافی است یکی از این کارشناسان بر دانشجوی مفلوک خشم بگیرد! آنوقت روزگار آن دانشجو مثل آخرت یزید خواهد شد!)

خلاصه یک روز  ِتمام ، وقتم صرف گرفتن کارت تغذیه شد! خوشحال و پیروز مندانه رفتم طرف سلف تا غذا رزرو کنم، پیغام داد "کارت شما مخدوش می باشد"!!! : ا ... خب دیگه من برم تبعیت اتیوپی رو بگیرم تا دیر نشده!!! D:

 

+ نوشته شده در  88/08/23ساعت   توسط بهزاد  | 

ترم پنج ،یه استاد تشخیص داشتیم بنام خانم دکتر (ب) . این خانم دکتر از نظر تیپ و رفتار و ... با بقیه ی اساتید، تفاوت های اساسی داشت! من کاری به ایدئولوژی ایشون ندارم! ولی همین قدر بگم که اونقدری متفاوت بود که دخترها تو بخش موها رو میکردن زیر مقنعه و اون روز لاک نمیزدن و پسرها هم از پوشیدن روپوش آستین کوتاه و شلوار جین اجتناب میکردند!

خوب یادم هست که ایشون تا چه حد به موهای من آلرژی داشتند! درست مثل نگهبان در اصلی دانشگاه که همیشه شونه میگیره طرفم! حتی از پشت شیشه ماشین!!!: ا ــ حالا یک جوجه تیغی رو مصوّر نکنید لطفا! موهای من فشن هست اما به طور مرتبی شیفت داده شده و اصلا هم مثل بچه سوسول ها نیست!D: ــ

البته بعدها کاشف به عمل اومد که خانم دکتر، عضو فعال حـ راست دانشگاه می باشند! و بیشتر از اینکه تو بخش فعالیت کنه تو حـ راست فعالیت میکرد جون داداش!!!

چندوقت پیش یه اطلاعیه روی برد دیدم که دانشجوها رو گروه بندی کرده بودند و برای هر گروه یک استاد راهنما تعیین شده بود. اسم من هم تو گروه خانم دکتر (ب) بود! خب فکر می کنید چه حالی بهم دست داد! (دقیقا همون قضیه ی مار و پونه!)

اوایل ترم برای برداشتن E.N.T رفتم بخش تشخیص ،که مثلا ازش راهنمایی بگیرم(در واقع به تاییدش برای برداشتن این واحد احتیاج داشتم) ولی اون اصلا به حرفام توجهی نداشت! باور کنید مستخدم بخش رو بیشتر از من تحویل میگرفت!!! با خودم گفتم به درک!... برگشت و یه نگاه تند کرد! فهمیدم دوباره بلند بلند فکر کردم!...

دیروز فهمیدم که خانم دکتر از دوستان وزیـر بهـ داشت( خانم دکتر دستـجردی) بوده و  به دانشگاه شهید بهشتی منتقل شده! خبر مسرّت بخشی بود! از وزیـر محترم هم سپاسگذاریم! دیگه هم لازم نیست پسش بدید مال خودتون! D:  اگه نگهبان جلوی در اصلی رو هم انتقال بدید شهید بهشتی که دیگه خیلی خیلی ممنون میشیم!  

+ نوشته شده در  88/08/21ساعت   توسط بهزاد  | 

اندر باب همایش  اختلالات روانی در مصـرف کنندگان مـواد مخـ.ـدر ...

نشسته ایم در دفتر کمیته تحقیقات، میخواهیم برای همایش مان اسمی مناسب و جذاب انتخاب کنیم که یکی از اعضای ادیب(!) کمیته پیشنهاد میدهد، اسم همایش را بگذاریم:

«در گلستانه چه بوی گرسـ.ـی می آید» !!!

دیدیم ایشان خیلی دارند خلاقیت به خرج میدهند! گفتیم نظرتان در مورد این اسم ها چیست؟

«سرنگـم کو؟!...چه کسی بود صدایم زد معتـاد!» یا مثلا « تا مـواد هست،نشئـ.ـگی باید کرد!!!» : ا

+ نوشته شده در  88/08/18ساعت   توسط بهزاد  |